و خدایی که در این نزدیکیست
دل من عادت داشـت ، که بمانـد يک جا به کجا ؟! معـلـوم است ، به در خانه تو ! دل من عادت داشـت ، که بمانـد آن جا ، پـشـت يک پرده تـوري که تو هر روز آن را به کناري بزني ... دل من ساکن ديوار و دري ، که تو هر روز از آن مي گـذري . دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه يک باغـچه بـود که تو هر روز به آن مي نگري راستي دل من را ديـدي مهربانم ، ای خوبم ! یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که چشمش، به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش این است : زیر این سقف بلند ، هر کجایی که هستی، به سلامت باشی و دلت همواره ، محو شادی و تبسم باشد... مهربانم ، ای خوبترینم! یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که دنیایش را, همه هستی و رویایش را ، به شکوفایی احساس تو ، پیوند داده از بس که روزها را تا شب شمرده بودم او سر سپرده می خواست من دل سپرده بودم از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست بر درش برگ گلی میکوبم، روی آن با قلم سبزه بهار مینویسم : خانه ی دوستی ما اینجاست تا دگر بار نپرسد سهراب خانه ی دوست کجاست؟؟؟ خواهم كه در اين غمكده آرام بميرم گمنام سفر كردم و گمنام بميرم خواهم ز خدايم كه به دلخواه بميرم يعني كه تو را ببينم و آنگاه بميرم اي كه گفتي عشق را درمان به هجران كرده اند كاش ميگفتي كه هجران را چه درمان كرده اند بیا امشب دمی با من کناره پیکرم بنشین من از عشق تو میسوزم تو با خاکسترم بنشین به اشک چشم و خون دل تورا من آرزو کردم بیا همچون غبار غم به چشمان ترم بنشین مرا گفتی که می آیم تو را باور نمی کردم در این غم خانه ی هستی به باغ باورم بنشین به ماتم خانه چشمم اگر دیدی غمی پنهان قدم بردار از آن چشم و به چشم دیگرم بنشین به جانم آتش عشقت ببین امشب چه می سازد مرا دیدی اگر بی جان کنار پیکرم بنشین ز آه آتش افروزم ببین امشب چه می سازد بیا آب محبت شو به باغ اخگرم بنشین دلم گرفته ، دلم عجیب گرفته است به این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد و عشق ، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد مرا رساند به امکان یک پرنده شدن و نوشداری اندوه؟ چرا گرفته دلت،مثل اینکه تنهایی چقدر هم تنها! خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی دچار یعنی عاشق و فکر می کن که چه تنهاست اگر ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد چه فکر نازک غمناکی و غم ،تبسم پوشیده نگاه گیاه است خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه آنهاست نه،وصل ممکن نیست همیشه فاصله ای هست و عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی که که غرق ابهامند نه، صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر. همیشه عاشق تنهاست..... همیشه عاشق تنهاست ( سهراب سپهری)
![]()
![]()
یک عمر دور و تنها تنها به جرم اینکه
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
وقتی غروب می شد،وقتی غروب می شد
![]()
![]()
ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم
چون شب خاکستری افتان و خیزانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچو ابر سوگوار اینگونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره
در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم
مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم
تکیه کن برشانه ام ای شاخه ی نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
قصه ی دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
گریه ی دریاچه ها را تا به دامانت نبینم
کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین پس مهمانت نبینم
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه میکرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...
پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگهداشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت:
ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ات راه ندادی!
| Design By : Night Skin |


